ده ویژگی اخلاقی امام مجتبی‏ علیه‏ السلام

2. ترس از خدا

هرگاه امام مجتبی علیه السلام وضو می گرفت، تمام بدنش از ترس خدا می
لرزید و رنگ چهره اش زرد می شد. وقتی از او در این باره می پرسیدند، می
فرمود: بنده خدا باید وقتی برای بندگی به درگاه او، آماده می شود، از ترس
او رنگش تغییر کند و اعضایش بلرزد.» (3)

هرگاه برای نماز به مسجد می رفت، کنار در می ایستاد و این گونه زمزمه می
کرد: إِلَهِی ضَیْفُکَ بِبَابِکَ یَا مُحْسِنُ قَدْ أَتَاکَ الْمُسِی ءُ
فَتَجَاوَزْ عَنْ قَبِیحِ مَا عِنْدِی بِجَمِیلِ مَا عِنْدَکَ یَا کَرِیم؛(4)
خدایا! مهمانت به درگاهت آمده است. ای نیکوکردار! بدکار به نزد تو آمده
است. پس از زشتی و گناهی که نزد من است به زیبایی آنچه نزد توست، درگذر؛ ای
بخشاینده!»

امام صادق علیه السلام فرمود: کَانَ إِذَا ذَکَرَ الْمَوْتَ بَکَى وَ
إِذَا ذَکَرَ الْقَبْرَ بَکَى وَ إِذَا ذَکَرَ الْبَعْثَ وَ النُّشُورَ
بَکَى وَ إِذَا ذَکَرَ الْمَمَرَّ عَلَى الصِّرَاطِ بَکَى وَ إِذَا ذَکَرَ
الْعَرْضَ عَلَى اللَّهِ تَعَالَى ذِکْرُهُ شَهَقَ شَهْقَةً یُغْشَى
عَلَیْهِ مِنْهَا وَ کَانَ إِذَا قَامَ فِی صَلَاتِهِ تَرْتَعِدُ
فَرَائِصُهُ بَیْنَ یَدَیْ رَبِّهِ عَزَّ وَ جَلَّ وَ کَانَ إِذَا ذَکَرَ
الْجَنَّةَ وَ النَّارَ اضْطَرَبَ اضْطِرَابَ السَّلِیمِ وَ سَأَلَ اللَّهَ
الْجَنَّةَ وَ تَعَوَّذَ بِهِ مِنَ النَّار؛(5)
وقتی (امام حسن علیه السلام) به یاد مرگ می افتاد می گریست. هرگاه به یاد
قبر می افتاد، گریه می کرد. وقتی به یاد قیامت می افتاد، ناله می کرد،
هرگاه به یاد گذشتن از [پل] صراط می افتاد، می گریست. هرگاه به یاد عرضه
اعمال بر خداوند می افتاد، ناله ای می کرد و از هوش می رفت. وقتی به نماز
می ایستاد، بدنش در مقابل پروردگارش می لرزید. هرگاه بهشت و دوزخ را به یاد
می آورد، مانند مارگزیده، مضطرب می شد و از خدا بهشت را می خواست و از آتش
جهنم به او پناه می برد.»

هنگامی که آثار مرگ در چهره اش آشکار شد، او را دیدند که می گرید.
پرسیدند: چرا می گریید؛ در حالی که مقام والایی نزد خدا و رسولش دارید و
پیامبر صلی الله علیه وآله آن سخنان والا گهر را درباره ی شما فرموده است؛
شما که بیست مرتبه پیاده، حج به جای آورده و سه بار همه داراییهای خود را
در راه خدا تقسیم کرده اید؟» در پاسخ می فرمود: إِنَّمَا أَبْکِی
لِخَصْلَتَیْنِ: لِهَوْلِ الْمُطَّلَعِ وَ فِرَاقِ الْأَحِبَّة؛(6)به دو دلیل می گریم: از ترس روز قیامت و از دوری دوستانم.»



3. همنشینی با قرآن

آن بزرگوار، صوتی زیبا در قرائت قرآن داشت و علوم قرآن را از کودکی به
نیکی می دانست. همواره پیش از خوابیدن، سوره کهف را تلاوت می کرد و سپس می
خوابید. گفته اند در دوران زندگانی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله، شخصی
وارد مسجد شد و از کسی درباره ی تفسیر شاهد و مشهود(7)
پرسید؛ آن مرد پاسخ داد: شاهد، روز جمعه است و مشهود، روز عرفه.» از مرد
دیگری پرسید؛ ولی او گفت: شاهد روز جمعه و مشهود روز عید قربان است.»

سپس نزد کودکی رفت که گوشه مسجد نشسته بود. او پاسخ داد: أَمَّا
الشَّاهِدُ فَمُحَمَّدٌ صلی الله علیه وآله وَ أَمَّا الْمَشْهُودُ
فَیَوْمُ الْقِیَامَةِ أَ مَا سَمِعْتَهُ سُبْحَانَهُ یَقُولُ یا أَیُّهَا
النَّبِیُّ إِنَّا أَرْسَلْناکَ شاهِداً وَ مُبَشِّراً وَ نَذِیراً؛(8)
شاهد محمد صلی الله علیه وآله رسول خدا و مشهود روز قیامت است؛ مگر
نخوانده ای که خداوند [درباره رسولش] می فرماید: ای پیامبر! ما تو را گواه و
بشارتگر و هشدار دهنده فرستادیم.»

و نیز درباره قیامت می فرماید: ذلِکَ یَوْمٌ مَجْمُوعٌ لَهُ النَّاسُ وَ ذلِکَ یَوْمٌ مَشْهُود»؛(9) آن روز، روزی است که مردم را برای آن گرد می آورند و روزی است که (جملگی در آن) حاضر می شوند.»

راوی داستان می گوید که پرسیدم: فردی که اول پاسخ داد که بود؟» گفتند:
ابن عباس.» پرسیدم: دومی که بود؟» گفتند: ابن عمر.» سپس گفتم: آن کودک که
از همه بهتر و درست تر پاسخ داد که بود؟» گفتند: او حسن بن علی بن ابی طالب
بود».(10)

آن امام بزرگوار در خانه ای تربیت یافته بود که کلام خدا پیوسته سخن آغاز
و انجام آن بود؛ در خانه ای که پدر آن نخستین گرد آوردنده قرآن و اهل
خانواده بهترین عمل کنندگان به آیات آن بودند.



4. مهربانی

مهربانی با بندگان خدا از ویژگیهای بارز ایشان بود. اَنس می گوید که روزی
در محضر امام بودم. یکی از کنیزان ایشان با شاخه گلی در دست وارد شد و آن
را به امام تقدیم کرد. حضرت گل را از او گرفت و با مهربانی فرمود: برو تو
آزادی!» من که از این رفتار حضرت شگفت زده بودم، گفتم: ای فرزند رسول خدا!
این کنیز، تنها یک شاخه گل به شما هدیه کرد، آن گاه شما او را آزاد می
کنید؟!» امام در پاسخم فرمود: خداوند بزرگ و مهربان به ما فرموده است: وَ
إِذا حُیِّیتُمْ بِتَحِیَّةٍ فَحَیُّوا بِأَحْسَنَ مِنْها»؛(11) هر کس به شما مهربانی کرد، دو برابر او را پاسخ گویید.» سپس امام فرمود: پاداش در برابر مهربانی او نیز آزادی اش بود.» (12)

امام، همواره، مهربانی را با مهربانی پاسخ می گفت؛ حتی پاسخ وی در برابر
نامهربانی نیز مهربانی بود؛ همچنان که نوشته اند، امام گوسفند زیبایی داشت
که به آن علاقه نشان می داد. روزی دید گوسفند، خوابیده است و ناله می کند.
جلوتر رفت و دید که پای آن را شکسته اند. امام از غلامش پرسید: چه کسی پای
این حیوان را شکسته است؟» غلام گفت: من شکسته ام.» حضرت فرمود: چرا چنین
کردی؟» گفت: برای اینکه تو را ناراحت کنم.» امام با تبسّمی دلنشین فرمود:
ولی من در عوض، تو را خشنود می کنم و غلام را آزاد کرد.» (13)

همچنین آورده اند، روزی امام، مشغول غذا خوردن بودند که سگی آمد و برابر
حضرت ایستاد. حضرت، هر لقمه ای که می خوردند، یک لقمه نیز جلوی آن می
اندختند. مردی پرسید: ای فرزند رسول خدا! اجازه دهید این حیوان را دور
کنم.» امام فرمود: دَعْهُ إِنِّی لَأَسْتَحْیِی مِنَ اللَّهِ عَزَّ وَ
جَلَّ أَنْ یَکُونَ ذُو رُوحٍ یَنْظُرُ فِی وَجْهِی وَ أَنَا آکُلُ ثُمَّ
لَا أُطْعِمُهُ؛(14) نه رهایش کنید! من از خدا شرم می کنم که جانداری به صورت من نگاه کند و من در حال غذا خوردن باشم و به او غذا ندهم.»



5. گذشت

امام بسیار با گذشت و بزرگوار بود و از ستم دیگران چشم پوشی می کرد.
بارها پیش می آمد که واکنش حضرت به رفتار ناشایست دیگران، سبب تغییر رویه
فرد خطاکار می شد.

در همسایگی ایشان، خانواده ای یهودی می زیستند. دیوار خانه یهودی، شکافی
پیدا کرده بود و نجاست از منزل او به خانه امام نفوذ کرده بود. فرد یهودی
نیز از این جریان آگاهی نداشت تا اینکه روزی زن یهودی برای درخواست نیازی
به خانه آن حضرت آمد و دید که شکاف دیوار سبب شده است که دیوار خانه امام
نجس شود. بی درنگ، نزد شوهرش رفت و او را آگاه ساخت. مرد یهودی نزد حضرت
آمد و از سهل انگاری خود پوزش خواست و از اینکه امام، در این مدت سکوت کرده
و چیزی نگفته بود، شرمنده شد.

امام برای اینکه او بیش تر شرمنده نشود، فرمود: از جدم رسول خدا صلی الله
علیه وآله شنیدم که به همسایه مهربانی کنید.» یهودی با دیدن گذشت، چشم
پوشی و برخورد پسندیده ایشان به خانه اش برگشت، دست زن و بچه اش را گرفت و
نزد امام آمد و از ایشان خواست تا آنان را به دین اسلام درآورد. (15)

همچنین داستان مشهوری است که درباره گذشت امام از بی ادبی مردی شامی است.
خود آن شخص می گوید که به مدینه رفته بودم. مردی را دیدم که بر مرکبی گران
قیمت سوار شده و لباسهای نفیسی پوشیده بود. از شکوه او خوشم آمد. پرسیدم:
او که بود؟» گفتند: حسن بن علی بن ابی طالب.» وقتی نام علی را شنیدم، سینه
ام دریایی از کینه و دشمنی علیه او شد. به او حسادت کردم که چرا علی باید
چنین فرزندی داشته باشد؛ از اینرو، نزد او رفتم و با تندی گفتم: تو پسر علی
هستی؟» فرمود: آری! فرزند اویم.» سپس من تا توانستم به او و پدرش ناسزا
گفتم.

او صبر کرد تا سخنانم پایان یابد. سپس با خوشرویی از من پرسید: به گمانم
در این شهر غریبی. اگر به خانه نیازداری، به تو خانه می دهم. اگر به مال
نیاز داری به تو ببخشم. اگر کمک دیگری می خواهی، بگو تا انجام دهم. شاید
مرا با شخص دیگری اشتباه گرفته ای. اگر جایی می خواهی بروی تو را راهنمایی
کنم و اگر بارت سنگین است، در آوردن آن به تو کمک کنم. اگر گرسنه ای سیرت
کنم. اگر برهنه ای، تو را بپوشانم. اگر بارت را به خانه من بیاوری و تا
وقتی در این شهر هستی، میهمان من باشی، خوشحال می شوم. منزل من بزرگ است و
برای آسایش تو فراهم است.»

مرد شامی با دیدن این همه گذشت و مهربانی، اشک شرمساری می ریخت و می گفت:
گواهی می دهم که جانشین خدا بر زمینی و خدا بهتر می داند که بار رسالت را
بر دوش چه کسی گذارد. تا اکنون تو و پدرت را بیش تر از همه مردم دشمن می
داشتم؛ ولی اکنون شما دوست داشتنی ترین بندگان خدا نزد من هستید.»

سپس آن مرد به خانه امام مجتبی علیه السلام رفت و تا وقتی در مدینه حضور
داشت، میهمان حضرت بود. از آن پس، از بهترین دوستداران آن خاندان شد. (16)

گستره گذشت و مهرورزی امام، آن قدر پردامنه بود که قاتل او را هم در
برگرفت؛ همچنان که عمر بن اسحاق می گوید که من و حسین علیه السلام در لحظه
شهادت، نزد امام مجتبی علیه السلام بودیم که فرمود: بارها به من زهر داده
اند؛ ولی این بار تفاوت می کند؛ زیرا این بار، جگرم را قطعه قطعه کرده
است.»

حسین علیه السلام با ناراحتی پرسید: چه کسی شما را زهر داده است؟» فرمود:
از او چه می خواهی؟ می خواهی او بکشی؟ اگر آن کسی باشد که من می دانم، خشم
و عذاب خداوند بیش تر از تو خواهد بود. اگر هم او نباشد، دوست ندارم که
برای من، بی گناهی گرفتار شود.» (17)



6. فروتنی

امام مانند جدش رسول الله صلی الله علیه وآله بدون هیچ تکبری روی زمین می
نشست و با تهی دستان هم سفره می شد. روزی سواره از محلی می گذشت که دید
گروهی از بینوایان روی زمین نشسته اند و مقداری نان را پیش خود گذارده اند و
می خورند. وقتی امام حسن علیه السلام را دیدند، به ایشان تعارف کردند و
حضرت را سر سفره خویش خواندند. امام از مرکب خویش پیاده شد و این آیه را
تلاوت کرد: إِنَّهُ لا یُحِبُّ الْمُسْتَکْبِرین»؛ خداوند خود بزرگ بینان
را دوست نمی دارد (نحل/23).» سپس سر سفره آنان نشست و مشغول خوردن شد. وقتی
همگی سیر شدند، امام آنها را به منزل خود فرا خواند و از آنان پذیرایی
فرمود و به آنان پوشاک هدیه کرد. (18)

آن حضرت همواره دیگران را نیز بر خود مقدم می داشت و پیوسته با احترام و
فروتنی با مردم برخورد می کرد. روزی ایشان در مکانی نشسته بود. برخاست که
برود؛ ولی در این لحظه، پیرمرد فقیری وارد شد. امام به او خوشامد گفت و
برای ادای احترام و فروتنی به او، فرمود: ای مرد! وقتی وارد شدی که ما می
خواستیم برویم. آیا به ما اجازه رفتن می دهی؟»

و مرد فقیر عرض کرد: بله، ای پسر رسول خدا!» (19)

امام، همواره، مهربانی را با مهربانی پاسخ می گفت؛ حتی پاسخ وی در برابر نامهربانی نیز مهربانی بود



7. میهمان نوازی

آن گرامی، همواره از میهمانان پذیرایی می کرد. گاه از اشخاصی پذیرایی می
کرد که حتی آنان را نمی شناخت؛ به ویژه، امام به پذیرایی از بینوایان علاقه
زیادی داشت، آنان را به خانه خود می برد و به گرمی پذیرایی می کرد و به
آنها لباس و مال می بخشید. (20)

در سفری که امام حسن علیه السلام همراه امام حسین علیه السلام و عبدالله
بن جعفر به حج می رفتند، شتری که بار آذوقه بر آن بود، گم شد و آنها در
میانه راه، گرسنه و تشنه ماندند. در این هنگام، متوجه خیمه ای شدند که در
آن پیرزنی تنها زندگی می کرد. از او آب و غذا خواستند. پیرزن نیز که انسان
مهربان و میهمان نوازی بود، تنها گوسفندی را که داشت دوشید و گفت: برای غذا
نیز آن را ذبح کنید تا برای شما غذایی آماده کنم.» امام نیز آن گوسفند را
ذبح کرد و زن از آن، غذایی برای ایشان درست کرد.

آنان غذا را خوردند و پس از صرف غذا از وی تشکر کردند و گفتند: ما افرادی
از قریش هستیم که به حج می رویم. اگر به مدینه آمدی نزد ما بیا تا میهمان
نوازی ات را جبران کنیم.» سپس از زن خداحافظی کردند و به راه خویش ادامه
دادند. شب هنگام، شوهر زن به خیمه اش آمد و او داستان میهمانی را برایش
بازگفت. مرد، خشمگین شد و گفت: چگونه در این برهوت، تنها گوسفندی را که همه
دارایی مان بود برای کسانی کشتی که نمی شناختی؟»

مدتها از این جریان گذشت تا اینکه بادیه نشینان به سبب فقر و خشکسالی به
مدینه سرازیر شدند. آن زن نیز همراه شوهرش به مدینه آمد. در یکی از همین
روزها، امام مجتبی علیه السلام همان پیرزن را در کوچه دید و فرمود: یَا
أَمَةَ اللَّهِ! تَعْرِفِینِی؟ ای کنیز خدا! آیا مرا می شناسی؟» گفت: نه.»
فرمود: من همان کسی هستم که مدتها پیش، همراه دو نفر به خیمه ات آمدیم.
نامم حسن بن علی است.» پیرزن خوشحال شد و عرض کرد: پدر و مادرم به فدای تو
باد!»

امام به پاس فداکاری و پذیرایی او، هزار گوسفند و هزار دینار طلا به او
بخشید و او را نزد برادرش حسین علیه السلام فرستاد. او نیز همین مقدار به
او گوسفند و دینار طلا بخشید و وی را نزد عبدالله بن جعفر فرستاد. عبدالله
نیز به پیروی از پیشوایان خود، همان مقدار را به آن پیرزن بخشید. (21)
حضرت با این سپاسگزاری، هم از میهمان غریبی پذیرایی کرد و هم جایگاه و
ارزش میزبانی او را به سبب عمل نیکویش، پاس داشت. آن حضرت بارها درباره
فقیرانی که از ایشان پذیرایی کرده بودند، می فرمود: فضیلت با آنان است.
پذیرایی شان اندک است و مالی ندارند؛ ولی برترند؛ زیرا آنان غیر از آنچه که
ما را به آن پذیرایی می کنند، چیز دیگری ندارند و از همه چیز خود گذشته
اند؛ ولی ما بیش از آنچه پیش میهمان می گذاریم، اموال داریم.» (22)



8. بردباری

از سخت ترین دوران زندگانی با برکت امام مجتبی علیه السلام، دوران پس از
صلح با معاویه بود. ایشان، سختی این سالهای ستم را با بردباری وصف ناشدنی
اش سپری می کرد. ایشان در این سالها، از غریبه و آشنا سخنان زشت و گزنده می
شنید و از خدنگ بی وفایی، زخم می خورد. بسیاری از دوستان به ایشان پشت
کرده بودند. روزگار، برایشان به سختی می گذشت. ناسزا گفتن به حضرت علی علیه
السلام شیوه سخنرانان شهر شده بود. هرگاه امام را می دیدند می گفتند:
السَّلَامُ عَلَیْکَ یَا مُذِلَّ الْمُؤْمِنِین؛(23)
سلام بر تو ای خوار کننده مؤمنان.» در حضور ایشان، به هتک و دشنام
امیرالمؤمنین علیه السلام زبان می گشودند و امام با بردباری و مظلومیت
بسیار، هتاکیها و دشنامها را تحمل می کرد.

روزی ایشان، وارد مجلس معاویه شد. مجلسی شلوغ و پر ازدحام بود. امام، جای
خالی نیافت و ناگزیر، نزدیک پای معاویه نشست که بالای منبر بود. معاویه با
دشنام به حضرت علی علیه السلام سخنش را آغاز کرد و درباره خلافت خودش سخن
راند و گفت: من از عایشه در شگفتم که مرا در خور خلافت ندیده است و فکر می
کند که این جایگاه، حق من نیست.» سپس با حالتی تمسخرآمیز گفت: زن را به این
سخنان چه کار؟ خدا از گناهش بگذرد. آرى! پدر این مرد [با اشاره به امام
مجتبی علیه السلام] در کار خلافت با من سرستیز داشت، خدا هم جانش را گرفت.»

امام فرمود: ای معاویه! آیا از سخنان عایشه تعجب می کنی؟» معاویه گفت:
بله به خدا!» امام علیه السلام فرمود: می خواهی عجیب تر از آن را برایت
بگویم؟» گفت: بگو.» آن حضرت پاسخ داد: عجیب تر از این که عایشه تو را قبول
ندارد، این است که من پای منبر تو و نزد پای تو بنشینم.» (24)

این بردباری تا جایی بود که مروان بن حکم ـ دشمن سرسخت امام ـ با حالتی
اندوهگین در تشییع پیکر ایشان شرکت کرد و در پاسخ آنانی که به او می گفتند
تو تا دیروز با او دشمن بودی، گفت: او کسی بود که بردباری اش با کوهها
سنجیده نمی شد.» (25)



9. بخشندگی و برآوردن نیازها

/ 0 نظر / 22 بازدید