ماجرای یک استکان چای!

مرحوم آقای کوهستانی، در حالی که به علت بیماری زیر کرسی دراز کشیده بودند، به ما لطف و محبت زیادی کردند، پس از لحظاتی که از محضرشان استفاده نمودیم، ایشان رو به من کرد و فرمود:

« مرا بلند کن من بنشینم »

و بعد دستور دادند در استکانش چای بریزم.

عرض کردم: داخل قوری چای نیست. فرمود:

« به هر مقدار که هست، بریزید.»

من قوری را گرفتم و نزدیک به یک استکان چای ریختم، آن گاه آقا چای را به آن دوست کم اعتقاد ما تعارف کرد. وی گفت: آقا من میل ندارم، معظم له اصرار ورزید که باید بگیری. می دانم شما میل داری! با اصرار آقا چای را گرفت و نوشید.

هنگام خداحافظی از محضر ایشان دیدیم این دوست ما که نخست اعتقاد چندانی نداشت و از بوسیدن دست آقا نیز اکراه داشت، خم شد و چند مرتبه دست آقا را بوسید و با سرافکندگی به ایشان گفت:

آقا من ادعای غبن و پشیمانی دارم.

پس از بیرون آمدن از اتاق حالش منقلب و دگرگون شد. آن گاه به وی گفتم: آقای فلانی چه شده؟

گفت: وقتی که در محضر آقا نشسته بودیم، به ذهنم خطور کرد که این آقا در این دِه عده ای از مردم را فریفته و آنان را مشغول به خود ساخته است ؛ اگر این آقا چیزی می داند و اهل معنا و کرامت است! یک استکان چای در استکان خودش برای من بریزد.

همین که این مطلب در ذهنم گذشت، دیدم ایشان از جای خود بلند شد و به شما فرمود، یک استکان چای بریزی و آن را به من تعارف نمود. آن لحظه متوجه گشتم که از اندیشه ام آگاه شده و فهمیدم که او عالمی عارف و اهل معنا است، از این رو از کرده خود پشیمان و سر سپرده ایشان شدم.

تهیه و تنظیم : گروه حوزه علمیه تبیان - حامد رهنما

/ 0 نظر / 15 بازدید